<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[X-boy]]></title>
		<link>http://www.tactaz.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://www.tactaz.blogsky.com/1387/05/25/post-343/</link>
					<description><![CDATA[<p>زنان هرگز دو مرد زندگیشان را از یاد نمی برند !<br />اولین مردی که عاشقش می شوند ، و نخستین مردی که در آغوشش می خوابند !!<br />نخستین عشق را با افسوس ، نفرت ، یا اشک به یاد می آورند و اولین عشق بازی را با حسرت ، لذت و لبخند!...<br />و بیچاره زنی که اشک و لبخندش به یاد ِ یک مرد باشد </p>]]></description>
					<pubDate>Fri, 15 Aug 2008 03:15:06 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.tactaz.blogsky.com/Comments.bs?PostID=343</comments>
          <guid>http://www.tactaz.blogsky.com/1387/05/25/post-343/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://www.tactaz.blogsky.com/1387/04/14/post-342/</link>
					<description><![CDATA[وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد . <BR>به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . <BR>آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم". <BR>میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . <BR>تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " . <BR>میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . <BR>روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" . <BR>من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " . <BR>میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . <BR>یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم. <BR>میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . <BR>نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم" <BR>میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . <BR>سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :<BR>" <FONT color=darkred>تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی‌دونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....</FONT><BR><FONT color=darkred>ای کاش این کار رو کرده بودم ................."</FONT><BR>]]></description>
					<pubDate>Fri, 4 Jul 2008 15:50:56 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.tactaz.blogsky.com/Comments.bs?PostID=342</comments>
          <guid>http://www.tactaz.blogsky.com/1387/04/14/post-342/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://www.tactaz.blogsky.com/1387/02/29/post-341/</link>
					<description><![CDATA[<P>می خواستم زندگی کنم، راهم را بستند ستایش کردم، گفتند خرافات است عاشق شدم، گفتند دروغ است گریستم، گفتند بهانه است خندیدم، گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید، می خواهم پیاده شوم !</P>
<P>دکتر علی شریعتی </P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 18 May 2008 20:57:34 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.tactaz.blogsky.com/Comments.bs?PostID=341</comments>
          <guid>http://www.tactaz.blogsky.com/1387/02/29/post-341/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://www.tactaz.blogsky.com/1387/02/12/post-340/</link>
					<description><![CDATA[زندگی به من هم درسهای بزرگی داد که آنان که بیشتر می نالند ....کمتر درد میکشند. آنان که بیشتر می بالند.... کمتر می دانند. آنان که بیشتر خواهند... کمتر می دهند.آنان که بیشتر بیان می کنند... کمتر عمل میکنند. آنان که بیشتر از عشق دم می زنند....کمتر از آن بهره برده اند. برای باور کردن افراد....هرگز به حرفها تکیه نکن........هرگز به چشمها بسنده نکن...زیرا تغییر خواهند کرد و در آخر.... کسی بگذران که نه الزاماْ هم درد تو....بلکه.....هم شأن تو باشد]]></description>
					<pubDate>Thu, 1 May 2008 21:11:50 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.tactaz.blogsky.com/Comments.bs?PostID=340</comments>
          <guid>http://www.tactaz.blogsky.com/1387/02/12/post-340/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[توپکده]]></title>
					<link>http://www.tactaz.blogsky.com/1387/01/14/post-339/</link>
					<description><![CDATA[<P>وبسایت جدید توپکده اماده شد </P>
<P>از لینک زیر میتونید وارد بشید</P>
<P>&nbsp;</P>
<P><A href="http://www.topkade.com">http://www.topkade.com</A></P>]]></description>
					<pubDate>Wed, 2 Apr 2008 15:02:22 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.tactaz.blogsky.com/Comments.bs?PostID=339</comments>
          <guid>http://www.tactaz.blogsky.com/1387/01/14/post-339/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[عید]]></title>
					<link>http://www.tactaz.blogsky.com/1387/01/02/post-338/</link>
					<description><![CDATA[<P>سلام دوستان</P>
<P>جدا چه قدر زود میگذره انگار همین دیروز بود که به فکرم زد یه وبلاگ داشته باشم</P>
<P>الان ارشیو رو که میبینم حدود ۵ سال گذشت</P>
<P>۵ سال بزرگتر شدم ۵ سال تجربه هام تو زندگی بیشتر شد</P>
<P>تو این ۵ سال دوستای زیادی رو بدست اوردمو خیلی ها رو از دست دادم</P>
<P>امروز تولدم بود ۱ فروردین تا به خودم اومدم دیدم منم ۱ سال بزرگتر شدم همراه با وبلاگ</P>
<P>دلم گرفته الان ۳ ساله که همیشه غم دارم</P>
<P>من که سنی به اون صورت ندارم چرا باید از الان اینطوری باشم؟ نمیدونم</P>
<P>ولی باز با نوشتن برای شما کمی دلم اروم میگیره</P>
<P>عید رو به همتون تبریک میگم سال خوبی داشته باشید</P>
<P>عاشق ها هم ایشاالله به عشقشون برسن</P>
<P>علی یارتون</P>]]></description>
					<pubDate>Fri, 21 Mar 2008 00:31:19 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.tactaz.blogsky.com/Comments.bs?PostID=338</comments>
          <guid>http://www.tactaz.blogsky.com/1387/01/02/post-338/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://www.tactaz.blogsky.com/1386/12/02/post-336/</link>
					<description><![CDATA[<P>شنیده بودم که موقع مرگ کل زندگی جلوی چشمات میاد همه زندگی در یک لحظهفقط یک ثانیه </P>
<P>نیست برای همیشه ادامه داره به اندازه یه اقیانوس وقت هست<BR></P>
<P>گذشته من دروغ بود...</P>
<P>و موقعی که برگ های زرد از درختا می ریخت</P>
<P>و خیابان رو می پوشوند</P>
<P>و دست های مادربزرگم و صورتش</P>
<P>مثل کاغذ بود</P>
<P>فکر کنم باید به خاطر اتفاقی که برای من افتاده،عصبانی باشم</P>
<P>اما وقتی که اینقدر زیبایی توی این دنیا هست،خیلی سخته که عصبانی باشی</P>
<P>بعضی وقت ها فکر می کنم این همه کار فقط یه لحظه بود</P>
<P>قلبم عین یه بالن پر شده بود</P>
<P>و بعدش اروم شدم</P>
<P>و دیگه سعی نمی کنم</P>
<P>و بعد احساساتم جاری شد،مثل بارون</P>
<P>احساس خاصی ندارم،اما به خاطر...</P>
<P>هر لحظه این</P>
<P>زندگی احمقانه،متشکرم</P>
<P>شما نمی دونید که در مورد چی دارم صحبت می کنم،مطمئنم</P>
<P>اما نگران نباشید</P>
<P>ه روزی شما هم می فهمید</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Thu, 21 Feb 2008 22:14:23 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.tactaz.blogsky.com/Comments.bs?PostID=336</comments>
          <guid>http://www.tactaz.blogsky.com/1386/12/02/post-336/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://www.tactaz.blogsky.com/1386/11/05/post-335/</link>
					<description><![CDATA[چقدرسخت است خندان نگه داشتن لب ها در زمان گریستن قلب ها و تظاهر به خوشحالی در اوج غمگینی و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهایی تنهایی و بی یاوری درحالی که تظاهر می کنی هیچ چیز برایت اهمیت ندارد اما چه شیرین است درخاموشی وتنهایی به حال خود گریستن و باز هم نفرین به توای سرنوشت]]></description>
					<pubDate>Fri, 25 Jan 2008 12:04:00 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.tactaz.blogsky.com/Comments.bs?PostID=335</comments>
          <guid>http://www.tactaz.blogsky.com/1386/11/05/post-335/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://www.tactaz.blogsky.com/1386/10/03/post-334/</link>
					<description><![CDATA[عقیده داری واسه خودت نباید ناراحت باشی. <BR>عقیده داری نباید واسه خودت غمگین بشی. اینو از ضعف میدونی. <BR>به آینده ات فکر میکنی. به هدفهای ایده آلیستی و رویایی که واسه خودت داشتی و پیشبینی هایی که با توجه به واقعیت ها در باره ی آینده ات تو ذهنت میاد. دلت خالی میشه. یه حسی تو وجودت میاد. یه چیزی از غم اونور تره. یه چیزی شبیه شکسته شدن. هوا رفتن. اول یه خطی غطه میخوری. خطی که طولانیه. خطی که بعضی ها از وسطش شروع کردن. بعضیا از آخرش. بعضیا از اول شروع کردن. همون جایی که تو هستی. ولی اونا رفتن و تو موندی. افتادی توی دست انداز. پنچر کردی. بنزین تموم کردی. دیگه کفشی واسه رفتن نداری. یه نفر رو هم که دوستش داری دستشو گرفتی. نمیذاری بره. <BR>فهمیدی هیچی نیستی. نگاه میکنی. غم هم که نباید بخوری. اگه غم بخوری ضعیفی. مثل همیشه نگاه میکنی. اشکه خودش میاد. ولی غمگین نیستی. ولی اشک میاد. بعدش که نمیاد فکر میکنی. ولی ذهنت سفیده. <BR>بعدش که اون حس ازت میره بیرون. دوباره زندگی عادی میشه. خوشحالی که واسه خودت ناراحت نبودی و غمگین نشدی.]]></description>
					<pubDate>Mon, 24 Dec 2007 02:08:10 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.tactaz.blogsky.com/Comments.bs?PostID=334</comments>
          <guid>http://www.tactaz.blogsky.com/1386/10/03/post-334/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://www.tactaz.blogsky.com/1386/09/24/post-333/</link>
					<description><![CDATA[<P>الان کنارمی نمیخوام از دست بدم&nbsp; به یادتم نمیخوام از یاد ببری وجودمو </P>
<P>نگو فرق داریم ما با هم دلمون یکیه&nbsp; میخوام داد بزنم بگم به &nbsp;همه که کیه</P>
<P>اونی که حاظرم تا الان براش جون بدم&nbsp;&nbsp; وقتی کنارمی روشنی میکنه روح من</P>
<P>راضی شدنه واسه دلم اصراری داره&nbsp;&nbsp; غمه توی دل منه میگه حرفایی داره</P>
<P>دیگه سرمای شب و تاریکی و غم&nbsp; &nbsp;نداره معنی برا من میمونم حتی اگه کم</P>
<P>میخوام برات بگم که تو تک ستارمی&nbsp; میخوام حرف بزنم برات حرفای کمی</P>
<P>همه ارزوشونه که مثل افسانه باشن&nbsp; ما ارزوشونیم نزار از خواب پاشن</P>]]></description>
					<pubDate>Sat, 15 Dec 2007 23:23:28 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.tactaz.blogsky.com/Comments.bs?PostID=333</comments>
          <guid>http://www.tactaz.blogsky.com/1386/09/24/post-333/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
