X
تبلیغات
زولا
دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391

خیلی روز پیش به دوستی گفتم انسان مسئول سرنوشت خود است. معتاد، خیابانی، روسپی، عمله و کارتن خواب هر چه کرده اند، خود کرده اند. هیچ کس مقصر زندگی آنها نیست جز خود.

اگر افسرده باشی، اگر دیوانه باشی، اگر ولگرد باشی خود کرده ای. در این دنیا همه چیز ثابت است. اگر روزی من از این دنیا کم شوم، به اندازه ی سر سوزنی از این جهان چیزی کاسته نشده. اگر من بخندم به این دنیا چیزی اضافه نمی شود. اگر من خوب باشم… اگر بد باشم.


چند روزی است به این فکر می کنم که بدها محبوب ترند. خسته شدم از خوب بودن. جز تجاوز به روح، چیز دیگری عایدت نمی شود. در این دنیا دو نوع آدمها پیروزند. بد ها و بیخیال ها. ذات انسان سفید به این دنیا پا می گذارد. هر چه بد بکند، سفیدی تیره تر می شود… سیاهی تیرگی را نشان نمی دهد اما سفیدی چرا. وقتی سفید باشی، سیاهی ببینی عذاب می کشی، اما وقت سیاهی…


امروز سعی کردم سیاه باشم. به جلف ترین دختری که داخل مترو نشسته بود بیزینس کارت دادم! از دو نظر برایم جالب بود.

اول اینکه تا به حال داخل کوچه و خیابان این کار را نکرده بودم. از نظر من بی نهایت زننده ست… بود. شاید تنها یک کل با خود به من این نیرو را داد! احتمالا نیروی زیاد هم بود که او با لبخند ملیحی پذیرا شد. شاید یک کل برای زننده شدن، جلف شدن، سیاه شدن! آخرین باری که دیدم پسری داخل مترو به دختری بیزینس کارت می دهد، تجربه ی خنده با دوستی به همراه داشت. خوشحالم اگر من هم باعث خنده ی دو دوست شده باشم.


و دوم، چند روز پیش نوشته ی دختری را می خواندم. سوئد زندگی می کرد. با دوست پسرش از مرز زمینی قاچاقی به اروپا رفته بودند. دوست پسر بر اثر حادثه ای جدا می شود و دختر در کمپ تنها. پسر های ایرانی برای دوستی با دختر سرو دست می شکستند. به اولین و بهترین آنها “پا” می دهد. مجبور می شود “پا” بدهد. برای کاهش شر آنها لااقل. اولین و بهترین، پس از چند ماه برمیگردد ایران. پسر ها این بار پررو تر از قبل به دختر فشار می آورند. یک بار این کاررا کرده بود. دختر مجبور می شود دومی و سومی و … را قبول کند.

بعد از اینکه داخل مترو به “جلف ترین دختر” کارت دادم، در فاصله ی ۵ دقیقه ده نفر خواستند به دختر کرم بریزند. هر چند قبول نکرد اما این خاطره به ذهنم رسید و خندان شدم که سیاه تر شدم. و پست تر!