شنبه 13 اسفند‌ماه سال 1390

شب های تلخی بود همه چی واسم شده بود یه علامت سوال ...

همه و همه رو سر کار میزاشتم تا روزی که به سرم زد برگردم به سالهای قبلم

رفتم محلشون

جرات نداشتم قدم بردارم

همون جا یه نفرو سوار کردم

چند وقتی مهمون خونم بود

خیلی چیزا گیرم اومد

آخراش بوسیدمشو فرستادمش سفر....

دیگه هیچی واسه از دست دادن نداشتم ....

هیچی از من نمونده اما دلم براش سوخت ...........