پنج‌شنبه 2 اسفند‌ماه سال 1386

شنیده بودم که موقع مرگ کل زندگی جلوی چشمات میاد همه زندگی در یک لحظهفقط یک ثانیه

نیست برای همیشه ادامه داره به اندازه یه اقیانوس وقت هست

گذشته من دروغ بود...

و موقعی که برگ های زرد از درختا می ریخت

و خیابان رو می پوشوند

و دست های مادربزرگم و صورتش

مثل کاغذ بود

فکر کنم باید به خاطر اتفاقی که برای من افتاده،عصبانی باشم

اما وقتی که اینقدر زیبایی توی این دنیا هست،خیلی سخته که عصبانی باشی

بعضی وقت ها فکر می کنم این همه کار فقط یه لحظه بود

قلبم عین یه بالن پر شده بود

و بعدش اروم شدم

و دیگه سعی نمی کنم

و بعد احساساتم جاری شد،مثل بارون

احساس خاصی ندارم،اما به خاطر...

هر لحظه این

زندگی احمقانه،متشکرم

شما نمی دونید که در مورد چی دارم صحبت می کنم،مطمئنم

اما نگران نباشید

ه روزی شما هم می فهمید