یکشنبه 6 آبان‌ماه سال 1386

 

سلام . دارم مینویسم . بدون اینکه بدونم آیا این نامه به دستت میرسه یا نه . و اینکه اگه برسه میخونیش یا نه . نشد ازت خدافظی کنم و این رو هم به فال نیک میگیرم . چونکه باعث میشه وقتی میخوام چیزی بگم نگران چطور شروع کردنش نباشم و ادامه حرفای قبل رو بنویسم . شماره ای جلومه . یا شماره هایی . چه فرق میکنه . وقتی که اونطور که هستن دیده نمیشن ، چه تفاوتی داره که یکی باشه یا چند تا . حقیقتش اینه که اصلا به صورت شماره دیده نمیشن . بصورت یه نشونه ان . یا شاید یه یادگاری . انگار که کسی پیشت باشه و بعد از رفتنش فقط یه بوی عطر یا یه جای پای خاکی روی فرش کمکت کنه که بودنش رو به یاد بیاری . انگار که اگه اونا نباشن نمیتونی باور کنی که همین چند لحطه پیش اینجا بوده . این شماره ها هم برای من همین حالتها رو داره . شماره هایی که اگه نبودن نمیشد فکر کنم اینجا بودی .

در حالی دارم برات مینویسم که هزار تا کار مونده که باید انجام بدم . دارم میرم سفر . بهت که گفتم . اما هنوز هیچی برنداشتم . انگار نه انگار که دارم میرم و باید قبل از رفتن یه چیزایی رو بردارم . میخوام برام دریا . بهت که گفتم . میخوام برم دریا ببینم . دریا ببوسم . دریا بخونم . دریا بشم . میخوام برم خودم رو به موج بسپرم . برای غوطه ور شدن به تن پوش نیازی ندارم . کاغذهایم رو برمیدارم و کمی دیوانگی همراه میبرم . همین . و مسلم تورو . نمیای ؟

داستانت رو خوندم . خواب دیده بودی ؟ هنوز خواب هم میبینی ؟ باور کنم که هنوز چشمانت خواب میبینن ؟ هنوز رویاهات رو به عاقلانه های اینجا نبخشیدی . یا بهتر بگم رویاهایت رو ندزدیده اند ؟ هنوز فکر هم میکنی ؟ هنوز دلتنگ هم میشی . دستپاچه شده بودی ؟ خوب ... من هم . میخندیدی ؟ راستش ... من هم . خوشحال بودی ؟ میفهمیدی ؟ من هم . آره . من هم . من هم مثل تو . هنوز هم اگر کمی فکر کنم یادم میاد که حتی همین دیشب خواب دیده ام . وقتی از تو حرف میزنم چه تفاوتی دارد که حقیقی باشی یا نه . توی ِ همیشگی . توی ِ رویا . خوابِ تو .

 

دریا منتظرم است .

تو هم بیا

و دستهایت را به موج بسپار

بذار از تَف نفسهای دیوانه وارت

گر بگیرم
هوای نفس کشیدن کم است ..... ( کمی قبل از رفتنم )