| |
| شنبه 1 بهمن ماه سال 1390 |
|
خیلی وقت بود با سیگارم انقدر حال نکرده بودم. مزه تلخ نیکوتین برام لذت بخش شده بود. حرکتشو تو خونم حس میکردم. با طمع تلخ سیگار در خاطراتم فرو رفتم. یاد اون روزایی که دود میکردیم. یاد روزای گذشته. هنوزم اون صدا می پرسید کجا رفتی. ولی من دیگه اونجا نبودم ...... همون حس خفگی تو خواب اومد سراغم. نمیدونم شاید دوباره مردم
|
|
| |
| سه شنبه 20 دی ماه سال 1390 |
|
از وقتی رفتش خونم ارومه دلم میگیره از این سکوت تلخ میرم تو کوچه خیابونا میچرخم به یه دختره نگاه میکنم میخندم میخنده گول میخوره همه چی به یه خنده تموم نمیشه میاد تو تو بغلمه...... رفتنیه میره بازم سکوت و دود سیگار و ویسکی تلخ
|
|
| |
| پنجشنبه 15 دی ماه سال 1390 |
|
| دقت کن ...... دقت کن دیگه ....... چرا دقت نمیکنی
........ . . . . . . . . . . . . کلاً دقت نداری اگه داشتی میدیدی دارم از
نبودت خفه میشم ....
|
|
| |
| پنجشنبه 8 دی ماه سال 1390 |
|
وقتای کودکی اون روزا که بچه بودیم زندگی خیلی سفید بود. همه چی روشن بود. واضح بود، و چون همه چی تازه گی داشت اینجوری بود. وقت نوجونی یه وقتایی یه حسایی میومد که زندگی سیاه میشد. یه وقتایی که همیشه نبود ولی بود. دفتر زندگی اگه 10 تا روی سیاه داشت عوضش 100 تا روی سفید داشت. یا طرف بی محلی میکرد، یا پول نمیدادن بری بگردی، یا کارنامه ها نزدیک بود، خلاصه هروقت اوضاع بر وقف مراد نبود زندگی سیاه بود. آره اگه طرف یه لبخند میزد، پول جور میشد بری بگردی، یا کارنامه ت خوب بود، همه چی سفید میشد. انقدر سفید میشد که تو چشم میزد. خلاصه از وقتی یادمه همینجوری بود. اگه سیاهی بود سفیدی هم بود. اگه بدحالی بود خوشحالی هم بود. ولی خوب الان یه روزایی اومده که دیگه سفیدیه نیست یا سیاهی هست یا بیرنگی، یا بدحالی هست یا بی حالی... اگه پول داشته باشی بری شمال، اگه طرف بیاد بشینه رو پات دیگه اون سفیدیه نیست باهاش. آدما بزرگ که میشن شکل همه چی عوض میشه. یادش بخیر یه روزی با یه آبنبات چوبی میرفتیم فضا
|
|
| |
| پنجشنبه 8 دی ماه سال 1390 |
|
هوای دور و برم بوی لاش مرده های حیوون های دورمو گرفته دلم میخواد همه چی خواب باشه انگار که اسمون فرو ریخته و من دیگه نیستم.....
طعم گس خیانت و بوی دود و بوی تندی عرق و پیک های پشت سر هم بوی تعفن میدن همه بوی گند میدن
|
|
| |
| یکشنبه 4 دی ماه سال 1390 |
|
دلتنگی نه با قلم نوشته می شود ، نه با دکمه های سرد کیبرد .... دلتنگی را با اشک می نویسند !
|
|
| |
| پنجشنبه 26 آبان ماه سال 1390 |
|
هر چیزی که با وفاداری شروع بشه اخرش خیانته
|
|
| |
| جمعه 6 آبان ماه سال 1390 |
|
بازو هایم می خواهند در آغوشت بگیرند ...
بیا طاقت آنها کمتر از من است ..
|
|
| |
| سه شنبه 12 مهر ماه سال 1390 |
|
به یاد تمام دوستان از دست رفته ام. به یاد تمام خاطراتی که هر ثانیه همراهمه.
به یاد روزهایی که خنده هنوز بر لبهایم بود. به یاد روزهای کودکی هیچ غم و قصه ای
نداشتم. به یاد روزی که عاشق شدم. و به خاطر کسی که هیچ وقت فراموشش
نمی کنم می نوشم............. نووووووووووووووووووش
|
|
| |
| جمعه 1 مهر ماه سال 1390 |
|
نگاهم را به در میدوزم و نمیدانم که چند ساعت پیش من از این درآمدم یا عشق بیرون رفت، مادرم میگوید: متوهم شده ام این در ، سالهاست که دیگر باز نمیشود !
|
|