X-boy.
تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
آرشیو
موضوع بندی
جمعه 14 تیر ماه سال 1387
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم".
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی‌دونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....
ای کاش این کار رو کرده بودم ................."

یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1387

می خواستم زندگی کنم، راهم را بستند ستایش کردم، گفتند خرافات است عاشق شدم، گفتند دروغ است گریستم، گفتند بهانه است خندیدم، گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید، می خواهم پیاده شوم !

دکتر علی شریعتی


پنجشنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1387
زندگی به من هم درسهای بزرگی داد که آنان که بیشتر می نالند ....کمتر درد میکشند. آنان که بیشتر می بالند.... کمتر می دانند. آنان که بیشتر خواهند... کمتر می دهند.آنان که بیشتر بیان می کنند... کمتر عمل میکنند. آنان که بیشتر از عشق دم می زنند....کمتر از آن بهره برده اند. برای باور کردن افراد....هرگز به حرفها تکیه نکن........هرگز به چشمها بسنده نکن...زیرا تغییر خواهند کرد و در آخر.... کسی بگذران که نه الزاماْ هم درد تو....بلکه.....هم شأن تو باشد

چهارشنبه 14 فروردین ماه سال 1387
توپکده

وبسایت جدید توپکده اماده شد

از لینک زیر میتونید وارد بشید

 

http://www.topkade.com


جمعه 2 فروردین ماه سال 1387
عید

سلام دوستان

جدا چه قدر زود میگذره انگار همین دیروز بود که به فکرم زد یه وبلاگ داشته باشم

الان ارشیو رو که میبینم حدود ۵ سال گذشت

۵ سال بزرگتر شدم ۵ سال تجربه هام تو زندگی بیشتر شد

تو این ۵ سال دوستای زیادی رو بدست اوردمو خیلی ها رو از دست دادم

امروز تولدم بود ۱ فروردین تا به خودم اومدم دیدم منم ۱ سال بزرگتر شدم همراه با وبلاگ

دلم گرفته الان ۳ ساله که همیشه غم دارم

من که سنی به اون صورت ندارم چرا باید از الان اینطوری باشم؟ نمیدونم

ولی باز با نوشتن برای شما کمی دلم اروم میگیره

عید رو به همتون تبریک میگم سال خوبی داشته باشید

عاشق ها هم ایشاالله به عشقشون برسن

علی یارتون


پنجشنبه 2 اسفند ماه سال 1386

شنیده بودم که موقع مرگ کل زندگی جلوی چشمات میاد همه زندگی در یک لحظهفقط یک ثانیه

نیست برای همیشه ادامه داره به اندازه یه اقیانوس وقت هست

گذشته من دروغ بود...

و موقعی که برگ های زرد از درختا می ریخت

و خیابان رو می پوشوند

و دست های مادربزرگم و صورتش

مثل کاغذ بود

فکر کنم باید به خاطر اتفاقی که برای من افتاده،عصبانی باشم

اما وقتی که اینقدر زیبایی توی این دنیا هست،خیلی سخته که عصبانی باشی

بعضی وقت ها فکر می کنم این همه کار فقط یه لحظه بود

قلبم عین یه بالن پر شده بود

و بعدش اروم شدم

و دیگه سعی نمی کنم

و بعد احساساتم جاری شد،مثل بارون

احساس خاصی ندارم،اما به خاطر...

هر لحظه این

زندگی احمقانه،متشکرم

شما نمی دونید که در مورد چی دارم صحبت می کنم،مطمئنم

اما نگران نباشید

ه روزی شما هم می فهمید

 

 


جمعه 5 بهمن ماه سال 1386
چقدرسخت است خندان نگه داشتن لب ها در زمان گریستن قلب ها و تظاهر به خوشحالی در اوج غمگینی و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهایی تنهایی و بی یاوری درحالی که تظاهر می کنی هیچ چیز برایت اهمیت ندارد اما چه شیرین است درخاموشی وتنهایی به حال خود گریستن و باز هم نفرین به توای سرنوشت

دوشنبه 3 دی ماه سال 1386
عقیده داری واسه خودت نباید ناراحت باشی.
عقیده داری نباید واسه خودت غمگین بشی. اینو از ضعف میدونی.
به آینده ات فکر میکنی. به هدفهای ایده آلیستی و رویایی که واسه خودت داشتی و پیشبینی هایی که با توجه به واقعیت ها در باره ی آینده ات تو ذهنت میاد. دلت خالی میشه. یه حسی تو وجودت میاد. یه چیزی از غم اونور تره. یه چیزی شبیه شکسته شدن. هوا رفتن. اول یه خطی غطه میخوری. خطی که طولانیه. خطی که بعضی ها از وسطش شروع کردن. بعضیا از آخرش. بعضیا از اول شروع کردن. همون جایی که تو هستی. ولی اونا رفتن و تو موندی. افتادی توی دست انداز. پنچر کردی. بنزین تموم کردی. دیگه کفشی واسه رفتن نداری. یه نفر رو هم که دوستش داری دستشو گرفتی. نمیذاری بره.
فهمیدی هیچی نیستی. نگاه میکنی. غم هم که نباید بخوری. اگه غم بخوری ضعیفی. مثل همیشه نگاه میکنی. اشکه خودش میاد. ولی غمگین نیستی. ولی اشک میاد. بعدش که نمیاد فکر میکنی. ولی ذهنت سفیده.
بعدش که اون حس ازت میره بیرون. دوباره زندگی عادی میشه. خوشحالی که واسه خودت ناراحت نبودی و غمگین نشدی.

شنبه 24 آذر ماه سال 1386

الان کنارمی نمیخوام از دست بدم  به یادتم نمیخوام از یاد ببری وجودمو

نگو فرق داریم ما با هم دلمون یکیه  میخوام داد بزنم بگم به  همه که کیه

اونی که حاظرم تا الان براش جون بدم   وقتی کنارمی روشنی میکنه روح من

راضی شدنه واسه دلم اصراری داره   غمه توی دل منه میگه حرفایی داره

دیگه سرمای شب و تاریکی و غم   نداره معنی برا من میمونم حتی اگه کم

میخوام برات بگم که تو تک ستارمی  میخوام حرف بزنم برات حرفای کمی

همه ارزوشونه که مثل افسانه باشن  ما ارزوشونیم نزار از خواب پاشن


دوشنبه 5 آذر ماه سال 1386

نیمه شبه . بدون هیچ خبری از تو . به جز چندین پیغام کوتاه که داره میگه دلت گرفته و غمگینی . و صحبت از اون بغضی که ... ( نمیخوام مثل تو جمله ای رو نیمه کاره بذارم ) آره . همون بغضی که من هم دارم . و سالهاست دارم باهاش زندگی میکنم . نه غمگین نیستم . دارم باهاش " زندگی " میکنم . چیزی که بدون اون زندگی نمیشه کرد . حتی نگرانت هم نشدم . چرا باید بشم ؟ برای داشتن چیزی که خیلیها از داشتنش محرومند نباید غصه خورد . تو داریش . پس بهت تبریک میگم . وقتی داریش خیلی خوبه . میشه برای بهونه های کوچکی اشک ریخت . بدون خجالت از احمقی که با قیافه ای حق به جانب میگه : داری گریه میکنی ؟!! با همون لحنی که ممکنه بپرسه داری دروغ میگی ؟ یا جنایت میکنی ؟ یا دزدی میکنی ؟!

نیمه شبه . بدون هیچ خبری از تو . بیحوصله ام . و میدونم که فردا از خستگی میمیرم . احتمالا سر کلاس چیزی رو نمیبینم . شاید بخوابم . چقدر جالبه ایستاده بخوابم ! کاری رو که همین حالا نشسته هم نمیتونم بکنم . چقدر به خواب احتیاج دارم . میدونم الان خوابی  تا بحال ندیدمت . حتی عکست رو هم ندیدم . اما میتونم تصور کنم چطور خوابیدی . میدونی که میتونم اینکار رو بکنم . یک بار تصورم رو برات خوندم . تو هم باور کردی . میتونم تو رو مثل خودت مجسم کنم . دیگر چه اهمیتی دارد که اینجا باشی یا نه ؟ وقتی که تجسمت مثل خود واقعیته . عریان و بی پرده . با بغضی در گلو . مثل بغض سالهای دور .

نیمه شبه . بدون هیچ خبری از تو . خسته ام . خیلی خسته تر از اونی که بتونی فکرش رو بکنی . نه . نمیتونی بگی خوب برو بخواب . میدونم که نمیگی . من رو که میشناسی . میدونی که وقتی خسته ام نباید بخوابم . میدونی که چرا خسته ام . و حتی از لبخند زدن هم خسته ام . و حتی از بغض نکردن هم خسته ام . بهونه هام کمرنگ شدن . حتی نمیتونم برای پوشیده شدن یه ستاره پشت ابر گریه کنم . و این روزها اونقدر خسته ام که احساس میکنم هیچوقت نگریستم .

نیمه شبه . بدون هیچ خبری از تو . و وقتی که هیچ خبری از تو ندارم ناخودآگاه بیخواب میشم . و احساس میکنم که باید خبری از تو بگیرم . خبری از تو نیست . پس خودم بی تو ، از تو حرف میزنم . و احساس میکنم الان اینجایی . و اینهایی رو که میگم میشنوی . انگار اینجایی و با این کار خودم رو تبرئه میکنم از نبودنم وقتی که بغض کرده بودی و بدون بهونه برای کفشهای کسی گریستی که شاید هم من بودم و شاید هم نه . احساس کسی رو دارم که بعد از سالها انتظار فقط به خاطر گم کردن ساعت مچی اش قطاری رو از دست داده . یا شاید لبخندی رو . یا حتی نگاهی رو . و میدانی که برای هیچکس اینکار رو نمیکنم . پس برای من هیچکس نیستی .

نیمه شبه . بدون هیچ خبری از تو . اینجا نشستم و چشمهام از خستگی میسوزه . و حتی نمیتونم به مونیتور نگاه کنم تا ببینم چیزهایی که مینویسم چطور نوشته میشن . حتی قدرت فکر کردن هم ندارم . پس جمله های به هم ریخته م رو به اشتیاق ِ از تو نوشتنم ببخش و فراموش کن اگر کلمه ای رو اشتباه کردم . یا اگر حرفی رو به ناخودآگاه فکرم سپردم و بی معنی شد . وقتی کاری میکنی که مجبورم بیدار بشینم و به بغضی فکر کنم که حتی در خواب هم لبهات رو میبوسه و چشمهات رو به گریه میندازه ، پس دیگرنباید اینجا دنبال معنی بگردی .

چرا که نیمه شبه . و خبری از تو ندارم . و خسته ام


تعداد بازدیدکنندگان : 188007


Powered by BlogSky.com

میخوای چی کار؟
شناسنامه کامل من...
#FFFFFF